خداحافظ ...

 

سلام به دوستای گلم که این چند سال هیچ وقت منو تنها نذاشتن.

می خواستم بدون خداحافظی و بی مقدمه وبلاگم رو حذف كنم !

اما دلم نیومد !

از همه ی شماهایی كه به وبلاگ من سر میزدید متشكرم و ممنون !

من این وبلاگ رو فقط برای زمانی که حسینم تازه به خدمت رفته بود و منم واسه اینکه خیلی احساس دلتنگی می کردم میومدم و اینجا خودمو با نوشته های غمگین خالی می کردم اما حالی چی ... همه چی تموم شد ... منو حسین یکی شدیم ، نمی دونم همتون خبر دارین یا نه اما من و حسین حدود ۳۳ روز با هم عقد کردیم ، پس دیگه لزومی نمی بینم که این وبلاگ که همش مطالب غمگین بود رو آپ کنم ... این وبلاگ باید روزی به پایان می رسید و حالا من اومدم که کارشو تموم کنم ...

پس از همه ی شماهایی كه به این وبلاگ سر می زدید و نظر می دادید معذرت می خوام !

البته شما می تونین به این وبلاگم که نوشتن هر روز خاطراتمه سر بزنین

خانمی گل و گلاب و آقایی

الآن هم فقط یه حرف دارم برای گفتن :

خداحافظ وبلاگ من !

 

حماقت ...

ساعت از سه شبم گذشته برو يکم بخواب تا صبح ببينم چه خاکي تو سرم کنم......
نه مگه من مي تونم بخوابم تو اين وضعيت دخترم فرار کرده....همش تقصير توي
واسه چي تقصير من؟!
يادته چقدر محدودش کردي؟يادته تا تلفن حرف مي زد مي گفتي با کي حرف مي زني؟اجازه نمي دادي پاشو بذار از خونه بيرون يادته؟
بس کن زن من صلاحش رو مي خواستم اون بايد.......
نه محمود من ديگه نمي تونم باهات زندگي کنم تو مريضي...................
الان چهار سال از اون روز مي گذره...مامانم از بابام جدا شد منو مامانم خيلي سعي کرديم اونو پيدا کنيم....تا سه روز پيش که بالاخره تونستيم به نتيجه برسيم.........
که تلفن زنگ زد من تلفن رو برداشتم.....صداي يه زن بود..........
الو منزل تقوي زاده؟
بله بفرماييد؟
تويي نگين؟
بله شما؟
منم نازنين.....
ماتم برد بعد از چهار سال نازنين زنگ زده.....
الو نگين؟
نازنين تويي؟تو اين مدت کجا بودي هيچ مي دوني که منو مامان کجاها دنبالت گشتيم......
ببين نگين مي خوام ببينمت مي توني به اين آدرسي که مي دم بياي؟فقط مي خوام که قول بدي به مامان همنگي باشه؟
آخه چرا؟
نمي خوام بفهمه بعدا مي فهمي باشه؟........
وقتي آدرس رو ازش گرفتم نمي دونستم خوشحال باشم يا ناراحت از طرفي نگران که چرا گفته حتي به مامان هم نگم........
ساعت نزديک چهار بود که رفتم تو همون پارکي که قرار گذاشته بود........
نشستم رو يکي از نيمکت ها بعد از يکم معطلي ديدم که يه زني واستاده کنارم منو نگاه مي کنه يه نگاه بهش کردم ديدم آرايش غليظي داره تنها فکري که نمي کردم که اون نازنين باشه.........
نگين نشناختي؟!منم نازنين.....
واي خدا اين يعني همون خواهر منه که حتي يه تار موشم کسي تو خيابون نمي ديد.......حالا با اين آرايش...تو اين چهار سال کلي تغيير کرده بود.......
تو اون لحظه تنها کاري که کردم اين بود که بغلش کنم وگريه کنم...........
نازنين چرا اينقدر عوض شدي؟
داستانش طولانيه..... نگين راستي حاله مامانو بابا چطوره؟
چي مي خواستي باشه از هم جداشدن از بابا که خبري ندارم ولي مامان هنوزم دنبالته پاشو بيا بريم خونه به خدا مامان خيلي خوشحال مي شه باورت نمي شه تو اين چهار.......
بسه نگين نمي خوام چيزي بشنوم.......نميدونم اينو گفت انگار بغض کرده بود روش از من برگردوند و ادامه داد......
ببين نگين امروز واسه اين اومدم که ازت يه خواهش دارم همين.....
حسابي گيج شده بودم....نازنين مگه نمي خواي بياي مامان ببينت؟
نه نمي تونم......
واسه چي نمي توني؟تو چي خيال کردي....مگه مامان با تو چي کار کرد که اين جور داري اذيتش مي کني......
خفه شو نگين....نازنين خيلي فرق کرده بود هم قيافه هم اخلاق.....
بذار از اول برات بگم...
چهار سال قبل يادته بابا چقدر منو اذيت کرد؟يادته وقتي بهش خبر دادن من با اکبر دوست شدم چقدر منو کتک زد ديگه تا دمه در مدرسه هم ميومد دنبالم....هميشه دوستام مسخرم مي کردن که مگه من هنوز بچم که بابام منو تا مدرسه مياره يادته اينارو؟
_آره يادمه.....
مي دوني ديگه برام زندگي تو اون وضعيت غير ممکن شده بود.....با هزار زحمت يه روز اکبر رو ديدم.....هموني که الان مايه بدبختيم شد......من اون موقع اکبر رو خيلي دوست داشتم....همون دوست داشتن بود که چشام رو بست......يه روز تونستم با هزار زحمت ببينمش.........بهش گفتم:
_اکبر به خدا زندگي برام تو اون خونه غير ممکنه بابام سر هر چيزي بهم گير ميده يا کتکم همش مي زنه.......تورو خدا يه کاري کن اصلا بيا باهم ازدواج کنيم؟
ببين نازنين منم دلم مي خواد باهات ازدواج کنم ولي تو مي دوني من کاردرست حسابي ندارم....باباتم از من اصلا خوشش نمياد بيا از اون خونه بيرون وقتيم بابات بفهمه کار از کار گذشته چطوره؟
اون موقع زياد درست حسابي منظورش رو نفهميدم...اولش خيلي ترسيدم....
گفتم:جدي مي گي اکبر منظورت اينه فرار کنم!
با ملايمت گفت:آره فرار مي کنيم همين امروز بعدم ازدواج مي کنيم اون وقت باباتم مجبور مي شه که قبول کنه تازه بعدم بابات به منم کمک مي کنه که يه کار خوبي پيدا کنم قبول مي کني؟
من اکبر رو واقعا دوسش داشتم حاظر بودم براش هر کاري کنم....ديگم نمي خواستم بر گردم تو اون خونه که حتي واسه آب خوردنم هم بايد توضيح مي دادم...تو اين فکرو خيالا بودم که يه دفعه صداي اکبر رو شنيدم.....
کجايي....حواست نيست....قبوله؟
مطمئني که اين کار درسته؟
معلومه که مطمئنم ما هردوتامون همديگرو دوست داريم پس همچي حله کلي فکر کردم...عزيزم بمن اعتماد کنم باشه؟
نمي دونم اگه مي گي درسته حتما درسته.....
خيلي خوبه مي دونستم که بهترين راه رو انتخاب مي کني الان برو خونه پول يا طلا هست يواشکي بيار من اينجا منتظرت مي شم که بريم بعد خونه يکي از دوستام......
آخه.....حرفم رو قطع کرد....
ببين امانت ورمي داري ما بعد ازدواج همرو بر مي گردونيم بالاخره ما پول لازم داريم....
حدود هشتاد هزارتومن تونستم از پولي که واسه پس انداز بود رو بردارم با يکم از طلاهاي مامان رو..همش رو دادم به اکبر ساعت نزديکاي شيش بود که رسيديم خونه دوستش تو ورامين......
اسمه دوستش حسين بود يه آدمه آشغال........ 
 

وقتي داشتم مي رفتم تو خونه دمه گوش اکبر يه چيزي گفت نفهميدم چي گفت ولي اکبر
سرش رو تکون داد...
من با خودم همش مي گفتم حتما اين کاري که مي کنم درسته بالاخره تمام اين قضايا تموم مي شه...
يه يساعتي گذشته بود تازه دلم واسه خونوادم تنگ شده بود هي با خودم مي گفتم نکنه اشتباه....تو اون لحظه يه آن احساس کردم که با اذيت هايي که پدرم مي کرد باز دوسش دارم.....ولي کار از کار گذشته بود....اگه بر مي گشتم خونه بابام...
ساعت نزديک هاي هشت شب بود که حسين به بهونه اينکه غذا بگيره رفت بيرون...خونه حسين خيلي کوچيک بود حتي يه اتاقم نداشت.....
وقتي حسين به بهونه غذا رفت بيرون....
اکبر اومد نزديکم اصلا فکر نمي کردم که......
دستش رو به يه نحوي گذاشت رو دستم تازه دوزاريم افتاد چه قصدي داره.....
اکبر داري چي کار مي کني اين قرار ما نبود؟
ببين عزيزم ما وقتي ميتونيم با هم ازدواج کنيم که همديگرو...
باورم نمي شد اکبر اين جور باهام حرف بزنه...
اکبر من از خونه بابام فرار نکردم که اينجور تو باهام کني مي فهمي
عزيزم مجبوريم حالا چه دلت بخواد چه دلت نخواد.....
وقتي ديد حرف فايده اي نداره با زور................
مي دوني نگين تو اون لحظه از خودمم بدم اومد...همون موقع تصميم گرفتم بر گردم ولي بعد از اين جريان حتما بابام منو مي کشت....يعني برام راهي نموند........
ساعت نزديکاي 10 بود که حسين با کباب بر گشت خونه رفتار حسين باهام عوض شده بود سر سفره بهم گفت:
نازنين جون تو اين دو ساعت بهت حسابي با اين اکبر خوش گذشت؟
سرخ شدم...چي؟! منظورتون رو نمي فهمم!
اکبر:عزيزم حسين از خودمون مي توني باهاش راحت صحبت کني...آره حسين جون نمي دوني چه بدني داره اين خوشگله.
خدايا يعني اين اکبر داره اينا رو مي گه اوني که از گل بهم پايين تر نمي گفت.....
اکبر مي فهمي داري چي ميگي؟؟؟
آره عزيزم حسينم دل داره مگه نه حسين؟!
منم دل دارم چطور به اکبر حال بدي به من ندي.........همون جا حمله کردن بهم........
از همون شب بدبختيام شروع شد.....
من تا حالا فکر مي کرم اگه اکبر بيکاره حداقل سالمه...
از فرداش فهميدم تو کار پخش مواد مخدر...منم شدم وسيله کسب درآمدش منو تو اون خونه زنداني کرده بودن...هر روز با چندتا لجن مجبور بودم س.ک.س داشته باشم.......اونا حتي يه قرون پولم بهم نمي دادن....تا ميومدم چيزي بگم کتکم مي زدن اونقد مي زدن که از هوش برم اکبر مي دونست من اگه برگردم خونه از اينم وضعم بدتر.......
دوماه تو اون کثافت دوني بودم.....مي دوني نگين تو اون دوماه با کيا بودم باهام چي کار کردن......
بالاخره تونستم از اونجا فرار کنم با يه سرووضع نامناسب هرجور بود خودمو رسوندم تهران........
همون شب اول که تو پارک خوابيدم نگهباني پارک خواست به پليس زنگ بزنه که فرار کردم....
ساعت نزديکاي 10شب بود کنار خيابون قدم مي زدم مونده بودم تا صبح کجا برم...
از کنارم ماشيناي جورواجور رد مي شد....
خانوم خشگله در خدمت باشيم......شبي چند مي گيري.......ناز نکن بيا سوار شو......اي جون هيکلت روبخورم......اون شب واقعا ترسيده بودم اون تيکه هايي که الان برام عاديه اون شب دفعه اول بود اونارو مي شنيدم.....تو زمستون بود هوا خيلي سرد بود منم لباسه درست حسابي نداشتم.....از مامورام مي ترسيدم...هيچ جا نداشتم که برم...ساعت نزديکاي 2شب بود.....يه پرايد اومد کنارم بوق زد فکر کردم اول باز از همون مزاحماس...ولي ديدم نه دو تا دخترن......
دختر اين مو قع شب تو اين سرما چي کار مي کني بيا سوار شو
اولش ترسيدم ولي لحنشون خيلي مهربون بود...
بيا نترس ما که کاريت نداريم....
با خودم گفتم اينا حتما آدماي درستي هستن.....
خوب خشگله اسمت چيه؟
نازنين....
اين موقع شب تو خيابون چي کار مي کني فرار کردي؟
فرار!....نه
صداي خندشون بلند شد.....
الي حتما اين موقع شب اومده هواخوري!!!
دختر ما خودمون اين کاريم نمي خواد دروغ بگي مي خوايم کمکت کنيم.....
با خودم گفتم حتما مي خوان کمکم کنن وگرنه دليلي نداره منو سوار کنن...منم تمام ماجرارو براشون گفتم....
ماشينو نگه داشتن.....
بعد اون دختر کناره راننده اسمش ماندانا بود بهش مي گفتن ماني..
گفت:.ببين نازنين تو مي توني با ما زندگي کنه هيچ مسئله اي نيست اگه دختر عاقلي باشي مي توني خوب پول در بياري وگرنه همين الان پياد شو؟
نازنين:چي کار بايد کنم؟!
نيشخندي زدو گفت يعني نمي دوني؟!
نازنين:نه!
خيلي ساده اي همون کاري که تو اين دو ماه مي کردي فهميدي؟!
نمي دونستم عصباني باشم يا ناراحت در ماشين رو باز کردم...
الي گفت:ببين ما منتظر هستيم اگه نظرت عوض شد...
در ماشين رو با شدت بستم هوا خيلي سرد بود داشت نم نم برف ميومد هيچ جا نداشتم برم.......با خودم مي گفتم بقول مامان بزرگم که دختر بايد هميشه نجابتش روحفظ کنه حتي اگه داره مي ميره...ولي نمي شد مامان بزرگمم اگه تو وضع من بود چي کار مي کرد.......فکر کنم ده دقيقه اي گذشت....که مجبور شدم برگردم تو ماشين.....
ماني:ديدي برگشتي!مي دونستم دختر عاقلي هستي....حالا چند وقت غذا نخوردي؟!
دوروزي ميشه...........
ماشين حرکت کرد...................
وارد خونه اي شدم که هروز آدماي جورواجوري رفت و آمد مي کردن...تا اينکه مامورا ريختن تو خونه همرو گرفتن من نمي دونم بايد اسمش رو گذاشت خوش شانسي يا بدشانسي اون روز خونه نبودم.....هر چند ديگه نياز به امسال الي يا ماني نداشتم ديگه اون دختر ساده هم نبودم.......
نمي خوام بيشتر از اين برات بگم نگين............
باورم نمي شد اينارو از زبون خواهرم شنيده باشم گريش گرفت...منم گريم گرفت.....
همون جوري که بغض کرده بود ادامه داد...مي دوني نگين هميشه آرزوي يه بچه داشتم......الانم اومدم ازت يه خواهش کنم من ايدز گرفتم....شايد تا چند سال ديگه واسه هميشه از اين زندگي کثافت راحت بشم....ولي تا اون موقع مي خوام هرچي مي تون پسرارو آلوده کنم.....فقط اينو مي خوام اگه روزي کسي به نامه مهناز زنگ زد بدون يعني من مردم فقط کاراي بعد از مرگم رو درست کن همون کارايي که واسه همه مي کنن.......
زدم زير گريه.......هنوز باورم نمي شد خواهرم اينارو مي گه.....که نازنين پاشد و با سرعت رفت... داد زدم نازنين...نازنين....رو نيمکت يه کاغذ ديدم.....
بازش کردم نوشته بود:
نگين عزيز مواظب بابا و ماما باش منتظر تلفن مهنازم باش هيچوقتم راجع به من به ماما چيزي نگو حتي وقتي مردم....بهم قول بده...............................
دوست دارم
نازنين.
از اون روز هربار تلفن زنگ مي زنه فکر مي کنم که مهناز...

خداحافظی...

 

سلام دوستای گلم

خوبین ؟

نه اشتباه نکنین خداحافظی من برای همیشه نیست

من دیگه از امروز سرکار نمی رم به دلیل اینکه تبفن خونه هم قطعه دیگه تا ۷ عید نمی تونم بیام نت

پس اگه آپ نکردم و بهتون سر نزدم نگران و ناراحت نشین

همتونو دوست دارم

پیشاپیش عید رو به همه دوستای گل خودم تبریک می گم 

بوس بوسی

بی نهایت شدن ...

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود که‌ به‌ خدا گفته‌ بود.


هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني.

 راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.


قطره‌ عبور کرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.


قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت.


و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.


تا روزي‌ که‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند.


 قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...


روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟


خدا گفت: هست.


قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.


خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.


آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ کلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد.

 اما هيچ‌ کلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت.


آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يک‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور کرد.


و وقتي‌ که‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چکيد، خدا گفت:

حالا تو بي‌نهايتي

بعداً نوشت : اون دوستانی که تا دو هفته به وبلاگم سر نزنن از پیوندهای وبلاگ حذف می شن البته همین امروز چندتایی رو حذف کردم .

خبر خوش ...

سلام دوست های گل خودم

امروز با هیچ داستان یا شعر عاشقونه ای آپ نیستم . چرااااااااااااا؟

فقط اومدم بگم که خیلی خوشحالم اگه می خواین دلیلشو بدونین به این وبلاگم برید

وبلاگ من و آقاییم

 تا شما هم تو خوشحالی من و آقاییم شریک بشین

پ ن ۱: همتونو دوست دارم .

پ ن ۲ : امیدوارم به همه آروزهاتون برسین.

پ ن ۳ : هرچی زودتر همه عشاق ها به هم برسن .

 

مهر مادری ...

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود .
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت .
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره .
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر
سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی . همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم.
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن.
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام. منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم . خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم . وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم .آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم بنابراین چشم خودم رو دادم به تو برای من افتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه با همه عشق و علاقه من به تو ...

(( مادرت ))

عشق پنهان ...

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و

همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند،

از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد

گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا

می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل

او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه

یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی

با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن

شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت

چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن

بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر

یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ

التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی

قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با

دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر

کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس

و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.

شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از

آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال

ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران

شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت

بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما

دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پولهای

دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شركت

خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش

نرفت. مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره

زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در

قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

داستاني غمگين اما واقعي ...

اين داستان رو من از تو نت پيدا كردم خيلي ناراحت كننده بود البته من نمي دونم
 
نويسنده اش كيه اما ارزش خوندنشو داره ...

آخر شهریور ۱۳۸۱ بود که با یه دختر مظلوم و معصوم و قد کوتاه آشنا شدم . اونقدر دوستش داشتم که وقتی براش خواستگار اومده بود و من اول بخاطر مشکلات مالی و خانوادگی می دونستم نمی تونم فعلا بگیرمش جواب رد بهش دادم نتونستم دوریش رو تحمل کنم یک ماه مونده به عقدش بهش گفتم که می خوامش . اما ای کاش می فهمیدم که جواب مثبتی که بهم داد از ته دل نبود بلکه از روی احساسات مقطعیش بود . احساسی که نیمی از اون در گرو اون یکی رقیب بود . رقیبی که بعد از بهم خوردن قرارشون افسردگی گرفت . اما چه میشه کرد ؟ منم این وسط عاشق بودم و تقصیری نداشتم .

ماهها با هم خاطرات گوناگونی داشتیم . خاطرات خوب و شیرین . خنده و دعوا . قهر و آشتی . منت کشی نوبتی و ...

به یاد می یارم اون زمانیکه به علت بیماری قلبیش توی بیمارستان بود و من در شهر دیگه غمگین و نگران . انگار که واقعا قلب من درد می کرد . به یاد می یارم که بعد از چند وقت که ازش خبر نداشتم وقتی باهش صحبت می کردم ازروی ضعف و ناتوانی نفسش به شماره افتاده بود و باز هم به یاد می یارم زمانیکه روز اولی که دیدمش از شدت معصومیت صداش می لرزید . آخه اون مقام چهارم قرائت قرآن رو توی کل کشور در مقطع سنی دبیرستان رو به یدک می کشید . اما مگه میشه که همچین آدمی همچون آدمی بشه . چی شد که اون شد ؟ زمانیکه من برای تحصیل توی شهرستان بودم به اون چه گذشت که معصومیتش رو باد به باد تبدیل کرد ؟

364 روز از آشناییمون گذشت که یک روز با هم قرار کوتاهی رو گذاشتیم . آخه اون اونروز از کتابخانه حرم مشهد می یومد و من هم تازه 24 ساعت نبود که از شهرستان اومده بودم . چقدر اون روز هوا گرم بود . از همون اول که دیدمش احساس کردم که حالش دگرگون شده . صورتش قرمز بود . بعد از مدت کوتاهی توی کوچه پس کوچه ها بودیم که باز قلبش گرفت . انگار که قلب من گرفت . اون نمی تونست راه بره . ما خیلی از حرم دور شده بودیم . بهش گفتم بذار ببرمت خونتون . اما گفت که وسایلام توی کتابخانه هست و اگه این طور برم خونه بهم شک می کنند . به ناچار و به سختی بردمش کتابخانه . یکی از دوستاش گفت که شما ببریدش برون تا هوا بخوره . چقدر اون روز گرم بود نمی تونستم تنهاش بذارم . گفتم ببرمش توی خود حرم تا یه جایی خنک گیر بیاریم بشینیم تا حالش خوب بشه . همین طور که توی حرم نشسته بودیم و داشتیم برای زندگی آیندمون نقشه می ریختم و از راه و روش عشق و زندگی براش می گفتم یه وقت نگاش کرد و دیدم اشک توی چشمای درشتش حلقه زده و داره منو نگاه می کنه .

چند تا از خادم ها به ما شک کردن و مارو تحویل نگهبانی حرم دادند . خیلی نامرد بودن . خیلی . تا دنیا دنیاست نفرین هاشم از اونا بر نمی گرده . نگهبانی حرم رو چند تا از مامورای نیروی حق کش انتظامی تشکیل داده بودند . وقتی که داشتیم به سمت نگهبانی می رفتیم من آروم به یکی از اون خادما گفتم الان که داریم با هم می ریم با من هر کاری خواستید بکنید مسئله ای نیست ولی به این دختر کاری نداشته باشید آخه اون ناراحتی قلبی داره . می دونید اون خادم چی گفت ؟ الان که می خوام بگم جگرم داره می سوزه . گفت که به ما چه ؟ مرد م که مرد . کی به ما کار داره ؟

وقتی رفتیم توی نگهبانی اونجا چند تا درجه دار و یه لباس شخصی بود . اون لباس شخصی در حال بازجویی از یه نفر دیگه بود . بی چاره اون آدم . معلوم نبود چی کار کرده بود که همچین زده بودنش که مرد به اون بزرگی داشت گریه می کرد و التماس می کرد . هر چی بود که زوار بود و غریب . بنازم به این زوار پرستی . اینه اون زوار دوستی مشهدی ها . اینه اون همه توصیه در مورد خوش رفتاری با زوار امام رضا ...

وقتی اون لباس شخصی موضوع رو فهمید من و اون و از هم جدا کرد . اونو فرستادند توی یه اتاق دیگه . یه مامور هم رفتش توی اون اتاق . نفهمیدم باهش چی کار کردند که به 2 دقیقه نرسید که صدای گریش بلند شد. به من که جز خدا از هیچ کس نمی ترسم و مثل کوه جلوی اونا ایستاده بودم گفتند که برم توی بازداشتگاه .

اینجاش خیلی جالبه . میگن بابای امام رضا توی یکی از زندانهای تاریک بنی عباس به شهادت رسید . اما آیا خود امام رضا می دونه که توی یکی از گوشه های صحنش یه زندان ساختند که سلول سلول هست و هر سلولش اونقدر کوچیک که نمی تونی پات رو توش دراز کنی . اونقدر تارک . اونقدر بد بو که لکه های خون روی موزاییکاش خشک شده .

من رو فرستادند توی یکی از اون سلول ها . توی این مدت زنگ زدند به باباش . باباش اومد و منو از زندان اوردن بیرون . از من پرسیدند حالا چه نسبتی با هم داری ؟ همون جواب قبلی نامزدیم . باباش ناراحت شد و اون لباس شخصی اولین سیلی رو زد . باباش می خواست به طرف من حمله ور بشه اما اونا جلوش رو گرفتند . می دونید چرا ؟ چون می خواستند خودشون با کتک زدن من حال کنند .

منو دوباره فرستادند توی سلول . جایی که هیچ شاهدی نباشه جز خدا . فکر کنم اونجا امام رضا هم نبود . شاید هم بود و به اونا القا می کرد که منو چهار ساعت مثل یه سگ بزنند . مثل یه سگ . بعد از دقایقی از اومدن باباش با یه تعهد ساده دختر و پدر رو فرستادند رفت . اما منو مثل یه سگ می زدند . به خدا دروغ یست اینو که بگم که چنان سیلی هایی رو به من می زدند که گویی توی اون زندان تاریک فلاش دوربین رو توی چشمام می زدند . موهام رو می کشیدند . کمر بندم رو باز کردند و با همون کمر بند منو می زدند . اما توی این چهار ساعت هرگز سرتسلیم در مقابل اونا پایین نیووردم . چون خودم رو بی گناه می دونستم . مگه گناه من جز عشق پاکم چیزه دیگه ای بود . بعد از اون همه کتک با انگشت نگاری آزادم کردند .
با بدنی خسته به خونه رفتم و موضوع رو برای خانواده تعریف کردم و به اونا گفتم که حالا که همه چی لو رفته بریم خواستگاری تا همه چیز آبرومندانه تموم بشه . اما پدر مغرور من به این وصلت به خاطر همون مسائل سنتی ( برادر بزرگ اول داماد بشه - سربازی رو تموم کن - درست رو تموم کن - شغل گیر بیار و هزارتا چیز آشغال دیگه ) رضایت نداد .

می دونستم که حالا اون تحت کنترل هست . از طریق دوستاش ازش خبر می گرفتم . دوستش یه بار از خونه اونا زنگ زد و گفت آزاده میگه دیگه حاضر به ادامه این رابطه نیست . اما من باور نمی کردم . فکر می کردم به خاطر فشار خانواده مجبور به گفتن این مطلب هست . اصلا از کجا معلوم که اون این حرف رو زده باشه ؟ بیست روزی گذشت و برای اولین بار بعد از این مدت زنگ زدم خونشون . خودش گوشی رو برداشت ولی تا صدای منو شنید فورا قطع کرد . با خودم گفتم حتما موقعیت نداره . از اون به بعد هفته ای یکبار زنگ می زدم خونش و تا صدام رو می شنید قطع می کرد و من هنوز با همون خیال خام . بعد از مدتی وقتی زنگ می زدم خونش تا گوشی رو بر می داشت بلافاصله می گفتم یه زنگ به من بزن و اون قطع می کرد . از آخر اواسط تابستون که من زندگی رو مثل یک مرده متحرک می گذروندم و شب رو به روز و روز و به شب با غم و غصه جدانشدنی به هم می دوختم یه روز زنگ زد . بهش گفتم که دلم برات تنگ شده و هزار تا چیز دیگه . اما این آزاده دیگه اون آزاده نبود . گفت دیگه حاضر نیست رابطه ای حتی از طریق واسطه با من داشته باشه . باز هم من در خیال اینکه تحت فشار خانواده است باور نمی کردم . کلا سه ماه کارم ریختن اشک و آه و ماتم و فکرو تنهایی بود و هفته ای یکبارهم زنگ زدن به او و قطع کردن تلفن از سوی او ... آه چقد روز های سختی بود

بعد از گذشت سه و یا چهار ماه با همین منوال از آخر در اوایل پاییز تونستم با توسل به سماجت های چند ماهم با اون دوباره رابطه تلفنی برقرار کنم . چون ترم آخر دانشگام بود نمی تونستم زیاد بیام مشهد و از شهرستان ساعت ها با او صحبت می کردم تا او را به سمت خودم دوباره علاقمند کنم . اما انگار واقعا من برای او مرده بودم . مثل یه سنگ شده بود . خشک و سد و بی روح . اونقدر که بعضی وقتها عصبی میشدم و انگار که او همینو می خواست سریع قهر می کرد و من باید یک هفته منت کشی می کردم و او گوشی رو قطع کنه تا باز دوباره با من حرف بزنه . اما باز هم خشک و سرد و بی روح . تویاین مدتی که به همین منوال می گذشت خیلی وقت ها بود که زنگ می زدم خونشون و خط اونا ساعت ها مشغول بود و باتوجه به شناختی که از او داشتم می دونستم که با دوستاش طولانی صحبت نمی کرد . پس چرا گوشی مشغول بود ؟ یه چیزایی به ذهنم می رسید . انگار داشت بوی خیانت به مشام می رسید . اما نمی خواستم قبول کنم . اخه باورم نمی شد . نمی خواستم باور کنم . توی اون مدت بعد از اون دوران چند ماهه هجران جفایی که به من می کرد بیشتر زجرم می داد . من پشت گوشی حتی التماس و گریه کردم اما اون ... آه ... اون به گریه های من می خندید .

می گفتم آزاده با من این کار رو نکن . من به خاطر قلب تو 4 ساعت زیر دست و پا کتک خوردم . می دونید چی می گفت ؟ می گفت تو بخاطر بلبل زبونی های خودت کتک خوردی . تازه اولش هم باور نمی کرد .
بهش گفتم حرف دلت رو بزن ببینم قضیه چیه ؟ گفت که از اول مهر با همون خواستگار اولیه رابطه پنهانی بر قرار کردن وبا این حرفش دل منو آتیش زد .

بهش گفتم آزاده تو قدر منو وقتی می فهمی که دیگه من نیستم . اون وقت برای بازگشت تو خیلی دیر شده . بهش گفتم نذار نفرینت کنم که نفرین عشق زندگیت رو آتیش میده . ولی اون می خندید و از آخر هم بعد ز چند بار قهر اون و من کشی های من یکبار برای همیشه این منت کشی طول کشید و دیگه جواب تلفن هام رو نداد تا اینکه منو از خودش نا امید و رنجور و دلشکسته کرد . اون برای همیشه رفت و منو با دنیایی از غم و اندوه تنها گذاشت .

از آخر آه آتشین من از سینه برخاست و بدرقه این جدایی گشت . نمی دونم این نفرین با اون چه کرد که بعد از چند ماه به من زنگ زد و گفت از کرده اش پشیمونه و داره چوبش رو می خوره . ولی افسوس که مطابق مرام من وقتی مهر کسی به سختی از خونه دل من بره بیرون جاش جز نفرت و کینه چیز دیگه ای نمیشینه . در نتیجه من هم با اون همون کاری رو کردم که اون با من کرد . تلفن هاش رو قطع می کردم واز صفحه زندگیم برای همیشه خطش زدم . اما ظلم و ستمی که توی این جریان به من روا داشته شد هنوزم که هنوزه منو می سوزونه و من با خاطرات کهنه اون آزاده می سوزم و می سازم . بطوریکه برای تسکین دردهایم دیگه به سراغ دلم نمیرم . دلم رو یه جایی از خاطراتم دفن کردم .

اما توی این مصیبت مصیبتی که از همه بیشتر منو سوزوند کتک خوردن توی حرم امام رضا بود . این مصیبت رو دیگه با دفن دلم هم نمی تونم از یاد ببرم و هر از چند گاهی دل منو تا آخر می سوزونه و خاکستر می کنه .

مردانگی ...

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتتند

زن جوان :یواش برو من می ترسم.

مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره.

زن جوان : خواهش می کنم  ،من خیلی می ترسم.

مرد جوان : خوب اما اول باید بگی دوستم داری.

زن جوان : دوستت دارم ، حالا می شه یواش تر برونی.

مرد جوان : منو محکم بگیر.

زن جوان : خوب حالا می شه یواش تر بری.

مرد جوان : باشه به شرطه این که کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بگذاری .

خوب اخه نمی تونم راحت برونم. اذیتم می کنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید.

در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت .

مرد جوان از بریدن ترمز آگاهی پیدا کرده بود . پس بدونه اینکه زن جوان را مطلع کند

با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

فداشدن در راه عشق ...

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز

عشق ، بیان کنید ؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن ، عشقشان را معنا می کنند . برخی

«دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند

 «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان

کوتاهی تعریف کرد:

که اینچنین بود :

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.

آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده

 و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف

آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله

ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که :

 

«عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن

و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر

فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ،

با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم

برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.


سلام به همه دوستانی که همیشه بهم لطف دارن و بهم سر می زنن

 دوستان گل خودم امروز واستون یه خبری دارم شاید تعجب می کنین که چی شده

من بعد از مدتها دست نوشته خودم و می نویسم خوب این به خاطر اینه که از این به بعد می خوام تو

اون یکی وبلاگم ( وبلاگ خصوصی منو و عشقم  ) اتفاق هایی که بین مون میافته رو

واستون بنویسم البته سانسور شده رو براتون می زارم ..............

خوب حالا شلوغش نکنین  الان واستون آدرس وبلاگ رو می زارم دیگه.

هم می تونین از قسمت پیوندهای وبلاگ دومین گزینه به نام( من و عزیزم ) استفاده کنید

هم می تونین وارد این لینک بشین

اینم لینک وبلاگم :

وبلاگ خصوصی من و حسین جونی

راستی هر روز بهم سر بزنید و نظر یادتون نره

به قول دوستم گلم عسل جون : اگه نظری ندی ایشالله عشقت کچل بشه

وااااااااااااااا چرا می زنین  شوخی کردم

حسین جونی بیا کمک   اصلا نخواستیم تا تو بخوای بیای منو کشتن

همتونو عاشقانه دوست دارم البته بعد از حسین جونم

مواظب عشق پاکتون باشین

بوس بوســــــــــــــی

چکه های خاطره

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است ...

جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟

و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم...

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی...

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد...

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید...

 نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد...

 نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!

و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم .

شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.

لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...

وفاداری ...

روزی پیرمردی در خیابان تصادف کرد.مردم عابر پیرمرد را به درمانگاه بردند.در درمانگاه پرستاران در

حال پانسمان وی بودند که او مرتبا میگفت:من حالم خوبه بذارید برم عجله دارم...!یکی از پرستاران

 از او پرسید:چه کار مهمی دارید که باید بروید؟پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز

 صبح به آنجا میرم و صبحانه رو با اون میخورم.پرستار گفت:خب ما به او خبر میدهیم.پیرمرد گفت:نه

 او آلزایمر دارد حتی منو هم نمیشناسد.یکی از پرستاران به او گفت:اگر تو را نمیشناسه پس چرا

میری؟پیرمرد سرش را پایین انداخت و با صدایی آهسته گفت:

اون منو نمیشناسه من که اونو میشناسم...!

خدایا همه عشاق را بهم برسان

تویی تنها امید ناامیدان

گريه مي كنم...

امشب گريه مي كنم . گريه مي كنم براي تو براي خودم ... براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن

اما نتونستن... براي تمام اون چيزي كه خواستي و نبودم خواستم و بودي... امشب گريه مي كنم

به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق براي تو... و به پاس احترام تمام تحقيرهايي

كه از ديگران شنيدم و هنوز شكست نخوردم...

اینجوری نبودیم اصلاً قرار هم نبود

...اینجوری باشیم قصه ما قصه عشق و عاشقی نبود

...چقدر زیبا گفته اند : عشق یک حادثه است اما

 ماه را می دزدم از پریشانی آب تا به گلدان دلم هدیه کنم

اما نه ماه را می دزدم تا به تو هدیه کنم قاصدک می چینم

از سر چینه صبح تا به دستان پر از وسعت تو هدیه کنم

از لب قصه تکراری این آدمکها عشق را می گیرم 

تا به چشمان پر از بخشش تو هدیه کنم

زيبايي دنيا را به تو هديه مي كنم

به تويي كه هديه اي الهي از طرف خدا براي من بودي و بس

زندگي بازيچه اي بيش نيست ...

چرا وقتی که راه زندگی هموار می گردد
                                         بشر تغییر حالت می دهد، خونخوار می گردد
        به وقت عیش و عشرت می نوازد کوس بد مستی
                           به وقت درد و رنج مومن و دیندار می گردد
چرا اینگونه باید زیست ، که پستی ریشه در هستی فرو کوبد
                                                                بیا ای خاک فرو در پوش چشمم را
                      که من هرگز هجوم پستی و ذلت ، نه بر خویش و نه بر خویشان، نمی یابم
تن من زیر این سنگ گران اینک به جرم مرد بودن خفته است اینجا
                                                                       و این را خوب می دانم
                         که یادم زنده خواهد ماند
                                  به ذهن هر که از غیرت نشان دارد

دل شکستن هنر نیست ...

شیشه ای می شکند...

یکنفر می پرسد، چرا شیشه شکست؟

مادری می گوید، شاید این رفع بلاست...

یکنفر زمزمه کرد: باد سرد وحشی، مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست

کاش امشب که دلم، مثل آن شیشه ی مغرور شکست...

عابری خنده کنان می آمد، تکه ای از آن را بر می داشت، مرحمی بر دل تنگم می شد...

امشب اما دیدم... هیچ کس هیچ نگفت، قصه ام را نشنید...

از خودم می پرسم:

آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر بود؟؟؟

عاشق شدن و عاشق بودن چه زيباست...

همه بدونن که من او را دوست دارم...

                     به او که قشنگترین بهانه من برای بودن است

                                                  به او که عمق نگاهش را می فهمم

        به او که صدای پایش را می شنوم

                                                                   به او که گله همیشه بهار من است

                       به او که لحن کلامش را میشناسم

به او که عشق جاودانه من است

                                                           به او که قلبش به وسعت دریاست

                          که قایق دله من در ان غرق شده

به او که مرا از این زمین خاکی به

                                                                              سرزمین نو رو شعر و ترانه برد

                                           و چشمانم را به دنیای زیبایی باز کرد

                 و برای او که می دانم خدا هم مرا

                                                                 به عشق او آفریدو خلق کرد مرا

عشق من دوستت دارم تا همیشه و هیچوقت هم خسته نمی شم...

خدایا...

نمی دانم چه می خواهم خدایا ، به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جوید نگاه خسته

من ، چرا افسرده است این قلب پرسوز ز جمع آشنایان می گریزم ، به كنجی می خزم آرام و

خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگیها ، به بیمار دل خود می دهم گوش گریزانم از این مردم كه با

من، به ظاهر همدم و یكرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پیرایه

بستند از این مردم كه تا شعرم شنیدند ، برویم چون گلی خوشبو شكفتند ولی آن دم كه در

 خلوت نشستند ، مرا دیوانه ای بدنام گفتند دل من ای دل دیوانه من ، كه می سوزی از این

بیگانگی ها مكن دیگر ز دست غیر فریاد ، خدا را بس كن این دیوانگی ها

خستگی ...

خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم
انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام
انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام.

خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییده ام.

من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام.

خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست.
از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند گله مند.

خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.

بگو چقدر به انتظار بشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوسهایم باشند؟

چقدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟

اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچگاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم.

 اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمیفهمیدم.

من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هرروز بر با شکوه ترین قله ی زندگیم بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم

عزیزم تا ستاره ها دوستت دارم تا آسمان بیکران دوستت دارم

عجب صبری خدا دارد...

عجب صبری خدا دارد!                        
                      اگر من جای او بودم؛
                                                 که در همسايه ی صدها گرسنه،
چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
                          نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
                                                                               بر لبِ پيمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
                    اگر من جای او بودم؛
                                                   که می ديدم يکی عريان و لرزان؛
ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
                                   زمين و آسمان را،
                                                                          واژگون، مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
        اگر من جای او بودم؛
                                                                نه طاعت می پذيرفتم،
نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده،
                                                                              پاره پاره در کفِ زاهد نمايان،
تسبیح را صد دانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
    اگر من جای او بودم؛
                برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
                                                            هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
                                  اگر من جای او بودم؛
                                                            به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
           سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
                                                                           اگر من جای او بودم؛
به عَرشِ کبريايی، با همه صبر خدايی،
                                           تا که می ديدم عزيزِ نابجايی،
ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد،
                                                                            گردشِ اين چرخ را،
             وارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
                                          اگر من جای او بودم؛
که می دیدم مشوّش عارف و عامی،
                                                        زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش،
به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
                                در اين دنيای پُر افسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
                                                       چرا من جایِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
                                                                        يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
                               عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

تولدت مبارک نازگلکم....

حسین من گلکم عزیز و دلبرکم ! خنده هايت شادی بخش زندگيمه ،  سلامتيت آرامش وجودم ،

¸.•*´¨`*•.¸ღ ღ ღ.•*´¨`*•.دعاهايت اميد زندگيم¸.•*´¨`*•.¸ღ ღ ღ.•*´¨`*•.

یک روز تابستانی سی شهریور ماه سال 1363

 

اشکی چکید بر زمین ...

اشکی از چشمان یه پسر کوچولوی ناز ...

صبح تمام شد و آن روز بود که برای اولین بار صبحی دیدم

حالا سالها گذشته و دوباره سالی بر سالهای زندگی پسر کوچولو افزوده می شود

می شنو ی ؟؟؟

از همه سو می گویند :

 تولدت مبارک حسین عزیزم  

تولد تولد تولدت مبارک

بیا شمع ها رو فوت کن تا صد سال زنده باشی

تولدت مبارک نازنین من

حسین جونیم با تمام وجود دوستت دارم

بی وفایی زمانه ...

نه !

کاری به کار عشق ندارم

                              من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر

                                                                          در این زمانه دوست ندارم

انگار               

                 این روزگار چشم ندارد من و تو را

                                                              یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز و هر کس

                           که دوست تر بداری

                                                حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد

                                                                                             از تو دریغ میکند

پس با همه وجودم خود را زدم به مردن

                              تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد

این شعر را هم نا گفته میگذارم  ....

                                                  تا روزگار بو نبرد ....

                          گفتم که ...

                                         کاری به کار عشق ندارم !

نخستين ملاقات ...

نخستین دیدارمان را به یاد داری؟


دیداری كه در آن زیباترین طلیعه عشق را با تمام وجود نثارم كردی!

نخستین برخورد نگاهمان را به یاد داری

نگاهی كه تا ابد در خاطرم خواهد ماند؟

نگاهی كه مرا تا اوج بودن و ماندن رساند

نخستین كلام زیبایت تداعی بهترین روز روزگارانم گشت

تنها چندصباحی است كه از نخستین دیدارمان می گذرد اما ،

در این چند صباح كوتاه و زیبا من و تو به ما رسیده ایم

و اكنون من چه سرشارم، سرشار از عشق تو ! سرشار از لطف و مهربانی تو

و هزار هزار بار درود بر تو ای مهربان ترینم

درود بر تو كه تمام وجودم را به حیطه سرزمین گرم و مهربانت كشاندی

تنها آرزویم پركشیدن است ، پركشیدن در آسمان زیبای  تو

تقدیم از بی نهایت وجودم به كسی كه عشق را به قلبم هدیه كرد...

     

نامردی بیش نیست ...

آره اون از من خوشگل تره آره بهش حسوديم مي شه هه هه هه ........................................

آره اون بهم اين حرف رو مي زنه مي گه اگه ديديش حسوديت نشه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

آخه من بايد به چي اون حسوديم بشه به خوشگلشيش به قشنگيششششششششششششش

خوب اگه اينه ، منم به اندازه خودم قشنگي دارم به اندازه خودم خوشگلي دارم ........................

اما تا به حال به اين فكر كردي كه من خيلي چيزها داشتم و دارم اما اون هرگز نداشته .................

من معرفت داشتم اون نداشته من نسبت بهت محبت داشتم اون نداشته .............................

من بهت علاقه داشتم اون نداشته من مرام و وفاداري داشتم اون نداشته...........................

من دوستت داشتم اما اون نداشته  آره اون دوستت نداشتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتته

اگه دوستت داشت در حقت خيانت نمي كرد اگه دوستت داشت همزمان كه با تو بود با يك آشغالي مثه

خودش نبود اگه دوستت داشت پات واي ميستاد اما نيستاد ...............................................

حالا بعدِ اين همه مدت بعدِ اين همه محبت بعدِ اين همه مهربوني و علاقه بعدِ اين همه زجر و بدبختي

 بعدِ اين همه و صبر و شكيبايي به من مي گي حسوديت نشههههههه ..................................

آره من حسوديم مي شه نه به اون بلكه به شانس اون بلكه به اقبال اون .................................

نمي دوني با اين حرفت چه بغضي تو گلوم گذاشتي من كه نميتونم اين حرفهام و بهت بگم آخه تا حرفم

شروع نشده چنان تو دهنم ميزني كه ديگه نميتونم ادامه مي دم پس مجبورم كه اينجا خودم و خالي كنم 

 اينجا حرفهاي نگفتم و بهت بگم ...............................................................................

آره با اين حرفت يه خنجري بهم زدي كه تا ته ته ته ته قلبم فرو رفت كه هرگز زخمش مداوا شدني نيست

 بلكه با تكرار حرفهات انگار نمك يا زهري خوب نشدني رو اون زخم می ریزی ...............................

آره تو كه واسه من بهترين بودي آره تو كه واسه من عزيزترين بودي ...............................................

آره توكه واسه من نفس بودي آره تو كه واسه من زندگي بودي ....................................................

آره تو كه واسه من همه چيز بودي آره تو كه واسه من..............................................................

آره تو به من اين حرف رو زدي مي دونم الآن پيش خودت مي گي كه چه بي جنبست باز داري بي جنبه بازي در

مياري ولي اين ديگه بچه بازي نيست خودت گفتي به خاطر اون به من اين حرف رو زدي .........................

باشه دستت درد نكنه اينه مزدِ اين چند وقت با هم بودن اينه مزدِ اين همه محبت و مهربوني اينه مزدِ اين همه

ستايش كردنت ...

به خدا ديگه خسته شدم از اين همه بي توجهي از اين همه بدرفتاري به خدا ديگه طاقتم تموم شده آخه من

 به كي بگم ديگه خستههههه شدم از خودم ، از خانوادم ، از تو ، از همه ، از زندگي خسته شدم خسته خسته

مگه يه آدم چقدر مي تونه تحمل داشته باشه اين همه راه پا شدم رفتم پيش امام رضا تا ازش بخوام كمك كنه

صبرم و بيشتر كنه بهم انرژي و نيروي تازه بده تا ازش بخوام بتونم همتون رو دوست داشته باشم اما وقتي پام

به حرم رسيد وقتي اون گنبد طلايي شو ديدم نتونستم چيزي بگم نتونستم درد و دلم رو باهاش در ميون بزارم

نتونستم باهاش حرف بزنم انگاري دهنم قفل شده بود فقط اين رو حس ميكردم تو دلم دارم به خاطر سرنوشتم

 زار زار گريه ميكنم به حرم مطهرش نگاه ميكردم و اشك مي ريختم حالا كه اومدم خونه خیلی خيلي پشيمونم

كه اين فرصت طلايي رو از دست دادم كه چرا ازش نخواستم كه چرا نتونستم  اي كاش مي شد دوباره برم اي

كاش مي شد باهاش ارتباط برقرار مي كردم اما نشد........اونم من و نپذيرفت اونم منو به عنوان  يك زائر قبول

 نداشت اونم نخواست حرفهاي من و گوش كنه ......... دلش مي خواست به پاش بيافتم زار بزنم و گريه كنم و

 اظهار ندامت و پشيماني كنم ...... آره من پشيمونم از تمام كارهاي زشت و ناشايستي كه تا بحال انجام دادم

پشيمونم ....

چرا دنیا نمی فهمد؟

چرا دنیا نمی فهمد؟

که آنجا پای دیوار، دختری آرام و غمگین می دهد جان.

مردکی با صورتی آرام و مهتابی ،

امان میخواهد از طوفان.

نسیمی سرد و بی پروا،میزند سیلی به گوش کودکی تنها.

چرا دنیا نمی فهمد؟

که در یک خانه ای در انتهای کوچه ای تاریک و تنگ،

عده ای هستند که می خواهند مرگ خود را از خدا.

یا کلاغی روی بام می کند راز و نیاز.

یا که آنجا اسب،تنها می دود شیهه کشان.

چرا دنیا نمی فهمد؟

که آنها با دلی غمگین و درد آلود به او دل بسته اند!

عشق...

سلام به همه دوستاني كه همش بهم سر مي زنن بالاخره تموم شد

شايد پيش خودتون بگيد كه  چي تموم شده آره ...

بالاخره خدمت حسين نازم تموم شده

نمي دونين كه چقدر خوشحالم دلم مي خواد بال در بيارم

حسين جوني من

 خيلي خوش اومدي

تو هم يكبار عاشق شو ...

خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود تو هم در انتظار دلبری

با ترس و لرز و بیم سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود که از درد من و راز درون من خبر گردی

تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی وفاداری کن و جور و جفایش را تحمل کن چنان خو کن به او تا

هستی توجمله او گردد و بعددر آغوش رقیبی مست و بی پروا تماشاکن که تابهتر بدانی حالت مارا خداوندا

تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم ولی فردا همان فردا که

آغاز جدایی هاست بگوید کن فراموشم نمی خواهم پشیمانم و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک و

شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار و از ریشه بر افکن این

درخت عشق و مستی را و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را

وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد به درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد...

خسته ام ...

از زندگی از این همه تکرار خسته ام  از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه  امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم  دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود 
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام  از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
 
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه  امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم  دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود  از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته بی زار و بی امید  از حال من مپرس که بسیار خسته ام
 
 خسته ام ...
  

اين حقم نبود ...

خدا جون ... 

نمي دونم چطوري بگم ... نمي دونم اصلا بايد بيانش كنم يا نه ... داغ دارم داغ خيانتي كه

به من شد... آخه خدا مگه من چيكار كردم  ... آخه من چه گناهي كردم كه اين طوري بايد

 تقاضش و پس بدم ... خدا جون اين حقم نبود ... منو كه تموم زندگيم ، فكرم ، ذهنم ، همه

 چيم شده اون ...  چرا بايد در حق من اين كارو مي كرد...  خدايا ازت مي خوام هميشه

مواظبش باشي ... ازت  مي خوام كه نزاري كاري كنه كه بزنه زير قولش... آخه بهم قول داده

مي دونم ديه نبايدبه قولهايي كه مي ده اطمينان كنم... ولي اين دفعه رو فقط به خاطر خود

خودش قبول كردم ... بهش اعتماد مي كنم ... خدايا كاري كن كه ديه اشك از چشاي من

بيرون نياد... خدايا كاري كن كه من بتونم بازم مثه گذشته بهش اميدوار باشم... اعتماد

 قبل و نسبت بهش داشته باشم... خدا جون نمي خوام نفرينش كنم... نمي خوام فحش

 و نازسا بهش بگم آخه  مي گفت تقصير اون نبوده پس كاري كن... كه تقصير دار چوب كاري

 رو كه داره با زندگي من مي كنه رو بخوره ...

خداجونم كمكم كن ...

تا مثه قبل دوستش داشته باشم تا مثل قبل بهش اعتماد كنم ... تا مثه قبل ... نازنينم اين

و بدون اين حق من نبود ... با تمام اينها بازم مي گم خيلي دوستت دارم ...

 عزيزتريني برام ...

حسين جونيه من تولدت مبارك...

چه لطیف است حس آغازی دوباره

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز

روز میلاد

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

سي ام شهریور ماه روز میلادحسين عزیزم

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو   كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو

درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم  بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم

ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم  از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم

من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون  چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون

به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم  هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم

تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم  اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم

كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش  بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک  با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک

عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک  فقط مي خوان بهت بگن

.

.

.

تولدت مبارک حسين جونم

روزت مبارک ...

 سلام عزیزم خوبی گلم ...

خیلی دلم برات تنگ شده دلم می خواست در چنین روزی کنارم بودی تا

عاشقونه روز مرد رو بهت تبریک می گفتم امیدوارم تبریک منو پذیرفته باشی

بدون خانمی گل و گلاب بیشتر از خودش کمتر از خدا دوستت داره

با تمام وجود می پرستمت 

حسین گلم روزت مبارک

بوس بوس نازنینم

الهی خانمی فدای آقایی گلش بشه

الهی آمین